داستان كوتاه و نقطه اي

 
سربازها
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠
 

سربازها

غلامرضا شیری

 

سرباز اول گفت : شما آمده اید تا ما را اسیر کنید  

سرباز دوم گفت : نه ! شما آمده اید ما را اسیر کنید

سرباز اول گفت : شما آمده اید تا آزادی ما را بگیرید و برای همین با شما می

جنگیم

سرباز دوم گفت : نه ! شما آمده اید تا آزادی ما را بگیرید  و برای همین با شما

می جنگیم

سرباز اول گلنگدن تفنگش را کشید ، سرباز دوم هم گلنگدن تفنگش را کشید و

هر دو با هم فریاد کشیدند : به نام آزادی ! و شلیک کردند . لحظه ای بعد هر دو

سرباز با گلوله ای در قلب روی زمین افتادند


 
 
تیر خلاص
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

تیر خلاص

غلامرضا شیری

 

مامور تیر خلاص بود بعد از  هر عملیاتی به افراد نیمه جانی که

 به درد اسیری نمی خوردند تیر خلاص می زد .تاریک شده بود و

چهره افراد را نمی توانست تشحیص بدهد دلش پر از آشوب

شده بود پسرش دیشب رفته بود گفتند برای شناسایی رفته

است اما هنور برنگشته بود باید کارش را زودتر تمام می کرد و

می رفت تا خبری بگیرد . برای اینکه کارش را زودتر تمام کند

دقت نمی کرد و همه را تیر خلاص می زد . دیگر کسی نمانده

بود راه افتاد که برود صدای ناله ای ضعیف جلوی حرکتش را

گرفت خوب گوش کرد روی آخرین خاکریز نزدیک به دشمن جنازه

ای دید که به رو افتاده بود . یه سمتش رفت و بدون اینکه نگاه

بکند تیر خلاصش را شلیک کرد . .....

برایش خبر آوردند گفتند که پسرت را پیدا کرده اند. باورش نمی

شد گفتند دیشب برای شناسایی رفته بود لباس دشمن را

پوشیده بودند . زخمی شده بود روی آخرین خاکریز نزدیک به

دشمن پیدایش کرده بودند یک گلوله توی سرش کارش را

ساخته بود گفتند انگار که تیر خلاص به او زده باشند


 
 
کوتاه
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸
 

ماده پلنگ

می گویند حوالی دشتی دور ماده پلنگی زخم خورده با تیری در شانه و اندوه جفت مرده رودرروی صیاد ایستاد از چشمهای ماده پلنگ خون می بارید  غضب تمام چهره اش را پوشانده بود . صیاد تاب نگاه ماده پلنگ را نیاورد . از نگریستن به چشمهای خونبار ماده پلنگ هراس داشت . ماده پلنگ اما زل زده و چشمهای هراسان و حریص صیاد را می نگریست . ماده پلنگ چنگال خود را حواله سینه صیاد کرد . شکافی عمیق در سینه صیاد پدید آمد .صیاد از درد به خود پیچید . ماده پلنگ خیز برداشت تا کار صیاد را تمام کند اما صدای جیغ بچه ای او را میخکوب کرد . ماده پلنگ برگشت بچه صیاد بود که می گریست و جیغ می زد . ماده پلنگ نگاهی به بچه کرد اشک در چشمانش جمع شد و بد به تاخت گریخت .

می گویند پس از آن هیچ کس خنده راروی لبان صیادی با زخمی عمیق در سینه ندید و بچه صیاد هم هیچ وقت عاشق نشد و می گویند هر روز دم دمای غروب ماده پلنگی با زخمی در شانه ب قله کوه زوزه می کشد و بعضی که او را از نزدیک دیده اند می گویند گریه می کند

 

 

پازن

پازن خسته و زخمی با تیری که در همسایه قلبش نشسته بود از کوه سرازیر شد . اندوه تمام وجودش را فراگرفته بود . اندک اندک حس می کرد پاهایش از رفتن می مانند تمام آرزویش رسیدن به خانه بود تا برای آخرین بار برجفتش بوسه بزند.و سر بر سینه محبوب بمیرد . پشت سر اما گله تازیان مواجب بگیر بود که به تاخت بسوی پازن می آمدند . پازن دیگر رمقی برایش نمانده بود و جز چهره ای مبهم از جفتش هیچ چیزی را نمی دید . سگ سیاه راه را بر پازن بست پازن زانو برید و گله تازیان سر رسیدند و پس از آن از پازن خبری نبود . می گویند سالها بعد که سگ سیاه فهمید عشق چیست یک شب بر بلندترین نقطه کوه آن قدر زوزه کشید و آن قدر گریست که فردایش بر جای او جزخاکستری نماند

 

 

صیاد

صیاد پیر پس ازسالها  با شانه ای زخم خورده که توان حرکت نداشت سرانجام با پلنک پیر رودررو شد . پلنگی که سالها قبل در یک نبرد تن به تن شانه صیاد را زخم زده بود و او را برای همیشه ناکار کرده  بود . صیاد خشم سالهی دربدری را در نعره ای بلند خلاصه کرد پلنگ اما فاتحانه و بی باک صیاد را می نگریست . صیاد خشمگین از لوله تفنگ  پلنگ را نگریست . از ته دلش آرزو کرد کاش پلنگ می گریخت  اما پلنگ همان گونه ایستاده بود صیاد دلش آشوب شده بود زخم کهنه تیرمی کشید و پلنگ مغرور به طرفش می آمد . صیاد می لرزید باور نداشت که این گونه مقابل حریف قدیمی به لرزه افتاده است پلنگ مغرورانه پیش می آمد صیاد نفس عمیقی کشید و تمام توانش را  در دستانش جمع کرد ، چشمهایش را بست و آماده شد تا حریف قدیمی را هدف قرار دهد . پلنگ به ناگاه خیز برداشت صیاد انگشت بر ماشه فشرد پلنگ با چنگال خود شانه صیاد را شکافت . زخم کهنه دوباره سر باز کرد پلنگ اما با تیری که بر قلبش نشسته بود ارام بر زمین افتاد و چشمهایش بر صورت صیاد خیره ماند . صیاد اما از زخم عمیق به خود می پیچید و حریف مرده را فاتحانه می نگریست .خواست برخیزد اما نتوتنست بر جای خود افتاد  حس کرد که دیگر انگیزه ای برای ماندن ندارد تمام انگیزه اش را با خودش با دست خودش کشته بود تمام انگیزه صیاد پیر برای ادامه زندگی پلنگ پیر بود و حالا بعد از پلنگ ماندن برای صیاد معنایی نداشت صیاد پیر آرام خودش را بطرف پلنگ کشید و سر بر شانه های خون آلود پلنگ گذاشت و آرام جان سپرد

ساله بعد صیادانی  که از آنجا می گذشتند با دیدن استخوانهای صیاد پیر و پلنک کهنسال بر دوستی دیرینه آنها حسرت می خوردند و از این دوستی حیرت می کردند

دیماه ٨٠


 
 
اتش
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦
 

آتش

غلامرضا شيري

( اين داستان يكي داستانهاي نوستالوژيك من است چرا كه در شماره دوم ميرزا نشريه نويسندگان ايذه چاپ شده بود و براي يادبود آن انجمن امروز دوباره اين داستان را توي وبلاگم آورده ام . اين داستان را بسيار دوست دارم )

آتش كه بلازه گرفت همه‌‌‌ي اهل ده ريخته بودند بيرون . صداي پارس سگها و عرعر بي وقفه الاغ ها اهل ده را بيدار كرده بود . آتش از زمين سوار علي شروع شده بود . سوارعلي مات و مبهوت ايستاده بود و نگاه مي كرد . دست و پايش به فرمانش نبود ،‌زنش جار مي زد و امداد مي خواست . هر كس چيزي كه دم دست داشت برداشته و به جنگ آتش رفته بود . سوارعلي به خود آمد و با دو دست محكم توي سرش زد « بدبخت شديم ، آواره شديم ، خاك بر سرمان شد » زنش گفت :« جلد باش هستي مان رفت » سوارعلي بيلش را برداشت و دويد به طرف آتش . نصف زمينش را آتش گرفته بود ، قنبر با صورت سياه شده روي آتش آب مي ريخت ، ماه زري با مشك روي ْآتش آب مي پاشيد .خدامراد مات و مبهوت ايستاده بود و نگاه مي كرد . مش حيدر گفت :« بدبخت شديم ، ديگه جلوش رو نميشه گرفت، هي ! بسوزه پدر بدبختي ، آدم بدبخت هميشه بدبخته » . سوارعلي داد كشيد :« خاموش كنيد ، بخت مرده هاتون خاموش كنيد » . قنبر فريادي كشيد و فحشي نثار آتش كرد – دستش سوخته بود – زن سوارعلي زير لب نذر مي كرد ، ماه زري داد كشيد :«‌‌ يا شاه منگشت بفرياد برس » آتش زمين سوارعلي را خاكستر كرد تمام گندمهايش سوخته بودند و جز تلي از خاكستر چيزي باقي نمانده بود . زمين قنبر و مش حيدر توي دهان آتش بلعيده مي شدند ، آتش گر كشيده بود ، كسي جرات جلو رفتن نداشت تمام اهل ده با سر و صورت آتش زده و سوخته كنار هم ماتم زده د ايستاده بودند ، آتش گندمها و جوها را مي خورد و پيش مي رفت . سوارعلي خاكسترها را روي سرش مي ريخت . زن سوارعلي گاگريو مي خواند و گريه مي كرد ، قنبر دست به دامان امامزاده شده بود . مش حيدر كه به هوش تر از بقيه بود پرسيد :«‌چطوري اتفاق افتاد ؟» هيچ كس نمي دانست . ماه زري گفت :« گمونم تش و برق بود » . سوارعلي گفت :« اَي نباشه ، مي خوام نباشه » مش حيدر داد كشيد :« كفر نگو بي صحاب » قنبر جواب داد :« شكم گرسنه اين جماعت كفر نيس ، دو تا كلمه الكي كفره ؟» سوارعلي ناليد :« وختي بارون خواستيم نباريد حالا سرستاره ... » بقيه حرفش را خورد . آتش زمين قنبر و مش حيدر را خاكستر كرد انگار اهل مرده بودند هيچ كس حرف نمي زد ، فقط ايستاده بودند و آتش را نگاه مي كردند . صاعقه اي آسمان را روشن كرد سوارعلي غريد :« بي صحاب » قنبر گفت :« ها! يكي ديگه » . مش حيدر داد كشيد :«‌ خدا ! بارون ، بارون » صدايي آسمان را گرفت مي خواست باران ببارد . سوارعلي دست به كمرش گرفت و از جا بلند شد هنوز كمرش درد مي كرد و راه افتاد . دم در خانه كه رسيد صداي الاغش را شنيد به طرف طويله رفت ، الاغ گوشه طويله ايستاده بود . گردن الاغ را توي بغلش گرفت و شروع كرد به گريه كردن :« ديدي تمام زحمت شبانه روزمان برباد رفت ، آتش گرفت و خاكستر شد ، معلوم نيس كار كدوم خدانشناسي بوده » دست بر پشت الاغش كشيد جاي زخمهاي فصل شخم هنوز روي پشت الاغ معلوم بود . صورتش را روي زخمها گذاشت . صداي رعد و برقي ديگر بلند شد سوارعلي زير لب گفت :« بغرومب ، بزرومب ،‌حالا كه بدبختمون كردي بخند ، بلند بلند بخند بي صحاب...» سكسكه اش گرفت . صداي رعد و برق شديدتر شد ، صداي هلهله مردم بلند شد ، باران نم نم شروع به باريدن كرد ، چند دقيقه بعد از سقف طويله آب چكه مي كرد . زن سوارعلي خيس باران وارد خانه شد ، آتش خاموش شده بود ، زمين سوارعلي ، حيدرو قنبر سوخته و خاكستر شده بودند . آذوقه يكسالشان هدر رفته بود . سوارعلي توي اتاق نبود صداي خورسهاي سحري كه سپيده را جار مي كشيدند بلند شده بود زن سوارعلي داد كشيد :« سوار ، سوار » جوابي نيامد . توي گرگ و ميش هوا ديد كه در طويله باز شده است با خود گفت :« يا شاه منگشت » و به طرف طويله دويد . سوار علي گردن الاغ را توي بغلش گرفته بود . دلش آرام گرفت به طرفش رفت و گفت :« اشكال نداره ، بالاخره امسال رو يه جوري سر مي كنيم اگه نشد ميريم شهر ... » سوارعلي جوابش را نداد ، نزديك شد توي چشمان شوهرش زل زد . نگاه سوارعلي روي داس قديمي خيره مانده بود انگار هفتادسال بود كه جان نداشت ....... ارديبهشت 82


 
 
حکايت عاشقی که ....
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦
 

حكايت عاشقي كه سر بي ستاره بر بالين مي گذارد

( به بهانه بهمن علاالدين )

غلامرضا شيري

نه! هرگز تو را نمي بخشم ، نه به ستاره‌ي شتابزده اي كه بر پرچين غروبها مي آيد و نه به ماه روگرفته‌ي شبهاي تاريك ، نه ! سوگندم مده ، هيچ گاه ، اصلا ، هرگز ... نمي توانم تو را ببخشم ... اين گونه به چشمانم زل نزن ، موج خيزان بي قراري است نگذار دست به گريه بردارم ... چند طاقت كنم ... چند طاقت كنم ..

راست همين ستاره بود كه عاشق شدم ، باور كن ، پسيناپسيني بود ، همين ستاره طلوع كرد هيچ كس او را نديد ، او را نشان دادم ، هيچكس نگاه نكرد و بعد هر پسيناپسيني همين ستاره طلوع كرد و من محو او بودم كه كم كم . ... ( بي آنكه بدانم  ) عاشق شدم . عاشق همين ستاره.... باور كن ! راست همين خط را مي گيري ( نمي دانم چرا اين خط بر جا مانده است شايد رد گامهاي كس ديگري است نمي دانم ) همين راه باريك و پيچاپيچ ، همين كه مي رود و مي رود تا شايد برسد شايد نرسد ، راست همين راه را مي گيري و مي روي مي روي تا مي رسي به يك درخت ، يك درخت ... مي فهمي يك درخت ! ( چه فرق دارد چه درختي ، فرق دارد ؟ ) مي ايستي ، خوب نگاهش مي كني ، احساسش مي كني و بعد از لابلاي شاخه ها و برگهايش خوب نگاه مي كني ، مي نگري و آنگاه طلوع خواهد كرد ، ستاره مي آيد و بر امواج خيزان چشمانت سوار مي شود ، يادت باشد ، يادت باشد پسيناپسيني باشد ....

نه! هرگز تو را نمي بخشم ! مگر من چه كرده بودم ، از كنار تو گذشتم و رفتم ... اما .. اما ... دلم ماند و نيامد ، پايي به پاي راه داشتم و دستي به دست دل وامانده . گناه از من بود كه چشمه را به خيال رود مي پيمودم يا گناه از باران بود كه گمان رود مي آفريد . مي بيني چقدر سخت است . حالا من اين جايم و دلم مانده پيش تو ... چه مي توانم بگويم وقتي كه حتي دلم نيز با من سر سازش ندارد. باشد... تو هم از من بريدي  دل بي وفا ... هميشه مي گفتم كه دلم نهاده و آسوده است اما نمي دانستم كه خاكستري و به زير آتش و مرا مي گذاري در ميانه راه ... به تو مي دهم اين دل سرگشته را ولي يادت نرود ،‌ به تمنا مي گويم ( مويه وار) اين واپسين حرفم را : جان تو و جان دلم ..

يادت باشد پسيناپسيني باشد يعني غروب دست به دست شب شده باشد يعني چيزي ميان سرخي آسمان و نمي دانم چه رنگي ... از همان رنگهايي كه نمي شود كشيد يا گفت ( مي خواستم بگويم رنگ چشمان تو اما نمي گويم چون كه هيچكس نبايد رنگ چشمان تو را دريابد جز من ....نمي گويم چه رنگي ...) از لابلاي شاخه ها و برگهاي همان درخت نگاه مي كني و بعد ستاره طلوع مي كند . ( نه اينكه همين طوري طلوع كند . يادت باشد پشت سرت بايد خطي باشد و يادت باشد راه پيچاپيچ  را نشانه گذاشته باشي هر چند كه ديگر بر نمي گردي اما شايد ديگري بيايد ) بعد ستاره طلوع مي كند و آن وقت شايد تو هم عاشق بشوي ... باور كن ساده است تنها احساس مي كني شده است پس مي شود درست مثل اينكه هزار سال بوده اي و بعد نه درخت را مي بيني و نه راه را و نه آسمان و نه ماه را تنها ستاره را مي بيني و تمام ... باور كن .... مي بيني! ساده است ... آسمان تفسير ساده اي است از دلت  وقتي كه عاشق باشي ... همين گونه بود اما نه ! دروغت گفتم من عاشق ستاره نبودم و نشدم ... اصلا ستاره را نديدم . دروغت گفتم ستاره ، دروغت گفتم عاشق ...( مي بيني چگونه دروغ مي گويم حالا گيرم كه رنگ چشمانت را دروغ گفتم ، طلوع ستاره را دروغ گفتم ، درخت را و آسمان را ،‌بهانه هاي اين دل را كه عاشق شده چه كنم ) دروغت گفتم ، نه ماه و نه آسمان و نه ستاره عاشقم نكردند . من عاشق تو بودم ... عاشق تو. اما ستاره هم ....راست همين ستاره بود كه عاشق شدم باور كن .... چيزي به غروب نمانده است و دلم است اين كه دارد مي گريد و مي گويد : پسيناپسين است .... ( نه ! به آسمان نگاه نمي كنم مي ترسم كه ستاره آمده باشد )

نه ! به پرچين تازه چيده شده  هيچ مرادي و دخيلي سوگندم مده ، تو را نمي بخشم اگر هزار بار تمام به چشمه صبح آواز سپيده سر كني باز هم تو را نخواهم بخشيد. مگر من چه كرده بودم ؟تنها و تنها پسيناپسيني رد ستاره اي را گرفتم و عاشق شدم همين! و تو چه كردي ، تو چه كردي ؟ رسوايم كردي بانگ بر آوردي و رسوايم كردي ( ستاره به نشاني گفتي و مرا به نام نشان دادي و رسوايم كردي و گر نه كسي چه مي دانست ستاره چيست و پسيناپسين موعد چيست و درخت و آسمان راز سر به مهر كيستند ) خواندي و من رسوا شدم ، ناله كردي ، من رسوا شدم ، من كه با آوازت يگانه شده بودم چنين به رسوايي كشاندي .... ( حالا مي فهمم كه چرا دلم به تو اقتدا مي كرد و مرا ميان آن همه تنهايي و بي خويشي مي گذاشت و تو را دست در دست مي شد ) هزار بار با خودم گفتم كاش آوازت ، ناله ات و عاشقانه هايت را نمي شنيدم و هزاران بار بيشتر برخودم نهيب زدم كاش بيشتر مي خواندي و مي ناليدي

حالا تو نيستي ، حالا تو رفته اي ، حالا تو ديگر نمي خواني ، حالا تو ديگر نمي نالي اما ... اما من همچنان رسوايم   ( و بي دل ، دل ميانه همان راه به بهانه همان چشمان و ... مانده است مانده است و چه غم دارد از رسوايي من  )

و من همچنان رسوايم حتي پس از تو ( كه نيستي تا بانگ رسواييم بزني ) و اين چنين مي گذرد روز و روزگار عاشقي كه شبها سر بي ستاره بر بالين مي گذارد و كلامش پس از هر پسيناپسين تنها اين است

نه ! نمي توانم تو را ببخشم ............

آبان 86


 
 
زنده زنده
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦
 

 

زنده  زنده  ، مرده مرده

غلامرضا شيری

 

درست مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  دنبالم مي آيد ، اولش فكر مي كردم كه مي خواهد جايي برود . اما هنوز هم دنبالم مي آيد . خورجينش را روي دوشش انداخته و آرام و بي صدا راه مي آيد . مي ايستم ، او هم مي ايستد . راه مي افتم ، او هم راه مي افتد . سنگي را بر مي دارم و بطرفش مي اندازم ، جاخالي مي دهد و دوباره دنبالم مي آيد . دوباره نگي پرتاب مي كنم باز هم جاخالي مي دهد و بي خيال دنبالم مي آيد . جاده مثل مار سياهي توي كوه و كمر پيچ وتاب مي خورد و دور مي شود . هنوز سر و صدايشان را مي شنوم ، صداي فحش و لعنتشان برايم عادي شده است ، آنقدر عادي كه ديگر آنها را نمي شنوم . كنار جاده مي نشينم ، قمقمه آب را سر مي كشم ، آرام كنارم مي آيد ،كنارم مي ايستد و نگاهم مي كند . توي چشمهايش چيزي عجيب موج مي زند . دستش را دراز مي كند قمقمه را مي گيرد و سر مي كشد . صداي قورت دادنش را به وضوح مي شنوم . با پشت دست هانش را پاك مي كند و روي تخته سنگي مي نشيند و زل مي رند به جاده ...

- خيلي بايد را بريم ؟ راه دوره ، آب هم نيست ، ماشين هم نيست ، با پاي پياده سخته ، براي من سخت نيست ، اما براي تو شايد سخت باشه خسته ميشي !!

قمقمه را مي گيرم و توي كوله پشتي مي گذارم

-        تو چرا دنبال من راه افتادي ؟ حالا من يه غلطي كردم ، يه ... خوردم ، تو .... اصلا ولم كن ، دست از سرم بردار

-        مي خواست غلط نكني ، تو .... خوردي به من چه ها ؟ خودت خواستي ، مگه من مجبورت كرده بودم .

بلند مي شود و راه مي افتد . حسابي عصباني شده ام . دلم مي خواهد با همين دستهايم خفه اش كنم . تند تند قدم بر مي دارد . انگار مي داند كه م حسابي خسته شده ام . مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  دنبالش راه مي افتم . شيلنگ انداز مي كند ، قدمهايش را تا مي تواند بلند بر مي دارد فاصله اش را با من زيادتر مي كند . همه اش تقصير خودم است ، شر ِبي رضاي خدا كه مي گويند همين است . داد مي زنم : «هي ! دختر ! هي .... ! هر چي كه اسمته ، محض رضاي خدا ولم كن و برگرد خونه تون ..»

-        اولا هي خودتي . بعدشم اسم من روياست رويا ! مي فهمي .- و رويا را برايم هجي مي كند –

-        همين جوري دنبالم افتادي كه چي ؟ چي ميخواي ؟

مي ايستد ، زل مي زند ، دستمالي را كه چيزي تويش پيچيده است را روي زمين مي اندازد و داد مي زند :« من مجبورم ، بايد دنبال تو بيام ، مي فهمي ، مجبورم ، بايد ...

-        خوب برگرد خونه تون ، اونجا ... - و با دست ده را نشانش مي دهم ، مي زند زير خنده و دوباره راه مي افتد –

-        اونا منو بيرون كردند ، يعني اينكه ديگه من مال اونجا نيستم ، من مال توام ، مي فهمي مال تو ....

-        ولي من نمي خوام ، يه غلطي كردم ، دست از سرم بردار ..

-        مي دونم ! خودت خواستي ، ...... خودت خواستي . – دستمالش را بر مي دارم و دنبالش راه مي افتم –

« احساس گيج و گنگي دارم ، چند روزي است كه همين طور مدام سرزنشم مي كند و رهايم نمي كند ، انگار مي خواهد

اتفاقي بيافتد . چه اتفاقي ؟ نمي دانم . تنها مي دانم چيزي شده است . از اين احساس گنگ متنفرم . از همه فاصله مي گيرم و از تپه روبروي مدرسه بالا مي روم . مي خواهم تنها باشم و با اين احساس گنگ كنار بيايم . آخرين باري كه دچار اين احساس گنگ شده ام همان وقتي بود كه پدرم مرد ، مي دانستم كه دارد اتفاقي مي افتد ، اما نمي دانستم چه چيزي قرار است اتفاق بيافتد و ان روز پس از ساعتي احساس گنگ وقتي خبرش را برايم آوردند انگار كه همه چيز يكبار اتفاق افتاده باشد برايم چندان غير منتظره هم نبود و حالا همان احساس گنگ دارد خفه ام مي كند . بايد كاري بكنم اما نمي دانم چه كاري ! روي تپه مي نشينم و زانوهايم را بغل مي كنم . عده اي از زنها بطرف قبرستان هجوم مي آورند ، روي قبرها مي نشينند و سرود مي خوانند . صدايشان را باد توي تپه ها مي دواند . احساس گيجم شدت مي گيرد

. كلافه ام مي كند ، زنها كنار مي روند . مردها قبري را كنده اند و تابوتي از طرف مرده شور خانه روي دستها روان شده است . زنها داد و بيداد مي كنند و توي سر و صورتشان مي زنند و تابوت را كنار قبر روي زمين مي گذارند . همين امروز صبح مرد . عقرب نيشش زده بود . دخترك پارسال مدرسه را رها كرده بود . سيكلش را گرفته بود . او را از مدرسه بيرون كشيده بودند . اما امروز صبح آفتاب نزده ، سر و صدايشان بلند شد كه دخترك مرده است . تابوت را باز مي كنند ، جنازه سفيد پوش را بيرون مي كشند . صداي خِرخِر نفس هايي توي ذهنم مي پيچد . همان احساس گنگ است ، انگار كه نفس بريده باشد هن هِن مي كند . داي نفسهايي خسته را مي شنوم . نفسهايي كه به زور از گلو بيرون مي آيند . بايد دنبال صداي نفس ها بروم . از تپه سرازير مي شنوم ، صدا از سوي قبرستان مي آيد ، نزديكتر مي شوم . صداي نفس ها شديدتر مي شود ، صداي نفسها از قبر دخترك مي آيد . دخترك را توي قبر مي گذارند – افهم ، اسمع يا بنت ..... افهم اسمع يا بنت .... – صداها درهم مي شوند ، صداي نفسها بيشتر و شديدتر مي شوند ، بايد كاري كنم ، بايد كاري بكنم !»

خودم را به او مي رسانم و از كنارش مي گذرم ، سعي مي كند هم پايم شود اما نمي تواند . عقب مي افتد از او فاصله مي گيرم ، سعي مي كنم تا آن جا كه مي توانم تندتر راه بروم تندِتند . درست مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  نفس نفس زنان دنبالم مي آيد .

-    يعني چه ؟ اينجوري مي دوي ؟ خب ! آخرش كه خسته ميشي و مجبور ميشي كه بايستي ، به جهنم، من وبال گردنتم ، چه بخواي و چه نخواي ، اينم كاغذ پدرم ، بيا .... نمي خواي ببيني ؟

مي ايستم ، هِن هِن كنان خودش را به من مي رساند ، كاغذ را نشانم ، با خط خرچنگ و قورباغه اي چند جمله اي  نوشته شده است و پايش هم مهر شده است .

-        خب ! حالا فهميدي ؟ اين يعني كه من آزادم تا با تو بيام ، هرجا ، شايد هم با هم .... نمي دونم

كاغذ را از دستم مي قاپد و راه مي افتد ، انگار دنبالش كرده باشند ، تند تند و سريع گام بر مي دارد . مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  دنبالش مي دوم و راهش را سد مي كنم . جلويش مي ايستم سيناسينه ، چشماچشم . توي نگاهش چيزي موج مي زند ، ابروهايش بهم پيوسته هستند و چشمهايش درست مثل دو گلوله زغال سياه سياهند و چيزي سفيد ميان چشمهايش برق مي زند ، لبخندي گوشه لبانش جا كرده است لبهايش آرام تكان مي خورد .

-        از كجا فهميدي من نمرده ام ؟

-        هيچي ، همين جوري ، يه احساس گنگ . احساس گنگي كه سراغم نمياد ولي وقتي مياد ، خيلي چيزها را تغيير ميده

-        منم بعضي وقتها يه احساس گنگي دارم ولي نمي دونم مثل مال توئه يا نه

كنار جاده مي ايستد ، از توي خورجينش قمقمه اي آب را بيرون مي كشد ، صداي قورت قورت آب خوردنش بلند مي شود

« از تپه سرازير مي شوم ، صداي نفسها با باد درهم برهم مي شوند ، صداي نفسها كلافه ام مي كند ، هر لحظه بلند تر مي شود . صدا از طرف قبر دخترك مي آيد . مردها بيلها را برمي دارند و مي خواهند روي جسد خاك بريزند . صداي نفس ها بريده بريده مي شود . مي دوم – به سرعت مي دوم – زنها را كنار مي زنم ، مردها نگاهم مي كنند ، مي خواهم توي قبر بپرم مردها جلويم را مي گيرند داد مي زنم :« زنده است ، زنده است » مردها هلم مي دهند خودم را توي قبر مي اندازم پارچه سفيد را پاره مي كنم ، چهره مات و سفيد دخترك پيدا مي شود . صداي نفسها اوج مي گيرد ، هُرم نفسهايش را حس مي كنم . مرده زور مي زنند تا مرا از قبر بيرون بكشند ، داد مي زنم ، التماس مي كنم ، پيرمردي آينه اي را برايم پرتاب مي كند . آينه را جلوي دهانش مي گيرم ، آينه مات مي شود ، نشانشان مي دهم ، مي ترسند . عقب مي كشند ، بغل مي زنم جسد را از قبر بيرون مي كشم ، موهاي لخت و سياه دخترك از توي پارچه سفيد بيرون مي افتند . زنها خودشان را غب مي كشند ، دخترك را روي زمين مي گذارم ، روي سينه اش فشار مي آورم ، مردها نگاهم مي كنند نمي دانند چكار مي كنم ، دوباره فشار مي دهم ، دخترك سرفه اي مي كند صداي خرخري از گلويش بيرون مي زند مردها مي ترسند زنها جيغ مي زنند و باز هم عقب مي روند ، دوباره خر خر مي كند ، بريده بريده نفس مي كشد ، بايد كمكش كن ، رودررويش مي شوم بايد به او نفس برسانم ، لبالب ، چشماچشم ، با تمام وجود برايش نفس مي كشم . دخترك هق هق مي كند . چيزي از گلويش بيرون مي زند ، نفس مي كشد .... نفس مي كشد .... . صداي نفسها دور مي شود ، دور مي شود ، احساس گنگ گم شده است ، احساس گنگ مرا رها مي كند .... ديگر احساس گنگي ندارم ...»

قمقمه اش را مي گيرم ، آب مي خورم آب از گلويم سر مي خورد صداي افتادنش به ته دلم مي شنوم . قمقمه خالي شده است . قمقمه را تكان مي دهم ، قطره اي هم داخلش نيست . قمقمه را يم گيرد و راه مي افتد . اين بار آرام راه مي رود . مي مانم تا كمي دور شود مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  دنبالش راه مي افتم . از همان جا داد مي زند :« اين جا رسمه كه هر كسي ، كسي رو نجات داد اون مال خودشه . براي هميشه ، فهميدي ؟ حالا چه بخواي و چه نخواي مال توام . اين نوشته هم سنده ، يعني اينكه من مال توام ..

-        خب! يه غلطي كردم ، چه مي دونستم اين جوري ميشه ! همين جوري شانسي

مي ايستد ، برمي گردد و نگاهم مي كند :« ولي اونا فكر مي كردند تو ..... يعني تو از كجا فهميدي كه من نمرده ام ؟ اونا فكر مي كنند كه تو سحر و جادو مي دوني ، حق هم دارند

-        پس براي همين بود كه با سنگ دنبالمون افتادند درسته ؟

-        نمي فهمن ديگه ، براشون همه چي عجيبه ، حتي همون احساس گنگ ، همون كه هميشه و همه جا همراهشونه

كنارش مي ايستم :« تو كي دچار اين احساس ميشي ؟»

از كنارم رد مي شود :« آخرين بار وقتي بود ، يعني همون شبي كه مردم ، همون احساس گنگ را داشتم ، ميدوني ! مردن خيلي هم سخت نيست اينايي كه ميگن سخته خيلي احمقند . فقط كافيه فكر كني كه هيچي وجود نداره بعد چشماتو مي بندي و راحت مي ميري ، من همين طور مردم ولي تو منو زنده كردي ....

از او رد مي شوم ، مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  آرام آرام دنبالم مي آيد

-    حالا راه افتادي دنبال من كه چي بشه ، برو دنبال سرنوشت خودت ، مگه نديدي چطوري از اون جا بيرونم كردند همه از من مي ترسند ..

-        بترسند ، من كه نمي ترسم

صداي قدمهايش نزديك مي شوند چيزي پشت گردنم را فشار مي دهند با دست ديگرش چاقويي را جلوي چشمانم مي گيرد و بعد زير گلويم مي گذارد

-        اين جا رسمه ، تو منو نجات دادي ، من مال توام ، فهميدي ؟

سرم را تكان مي دهم ، تيغه چاقو روي پوستم سر مي خورد ، چاقو را قايم زير گلويم مي گيرد

-        مي دوني چرا وقتي اسبي پاش مي شكنه ، اون رو مي كشند ؟

سرم را تكان مي دهم چاقو زير گلويم جا به جا مي شود

-        نمي دوني ؟ براي اينكه كه دوست دارند و نمي خوان زياد زجر بكشه ، براي اينكه عاشقش هستند

چاقو را زير گلوي خودش مي گذارد

-    مي دوني عشق براي هر كس مثل يه مرگه ، آدم رو ميكشه ، حالا هم تو بايد منو بكشي ، مثل همون اسب براي اينكه زجر نكشم ، عذاب نكشم . بيا .... زودتر .. فقط كافيه اين چاقو رو بكشي ، مثل .... قول ميدم اين بار راستي راستي بميرم ..

رودرويش مي شوم ، چشماچشم ، لبالب ، رويارو ... چاقو را از دستش مي گيرم ، توي نگاهش چيز عيبي موج مي زند ، احساس گنگي دارم ، دوباره همان احساس گنگ كلافه ام مي كند .

-        بگير كا رو تمام كن ، نذار زجر بكشم

احساس گنگ كلافه ام مي كند ، چاقو را پرتاب مي كنم – با تمام قدرت – نگاهش مي كنم ، احساس مي كنم برايم بسيار آشنا شده است . دستش را مي گيرم ، مي خندد ، احساس گنگم ناپديد مي شود . راه مي افتم ، درست كنارم راه مي افتد :« راه خيلي دوره ، آب هم نداريم ، بريم سر ِآب »

دستش را از دستم مي كشد و شادمانه مي دود :« خودت گفتي يه غلطي كردي ، ... خوردي ، پس چرا نمياي ؟»

خنده ام مي گيرد و دنبالش مي دوم و داد مي زنم :« اسمت چي بود ؟؟»

شادمانه مي گويد :« رويا .... رويا ........ رويا ..... »

سعي مي كنم خودم را به او برسانم :« بابا يه غلطي كردم ....»

صداي خنده اش اوج مي گيرد و توي تپه ها مي پيچد. ده مثل سگ پيسه پشم و پيله ريخته اي  پشت سرمان تپيده است .....

شهريور 81 – ايذه

 

 


 
 
درازترين خيابان
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦
 

درازترین خیابان

غلامرضا شیری

درختان عجولانه از جلوی ماشین می گذرند و گم می شوند .آدمها گاهی با عجله و گاهی آهسته از جلوی ماشین رد می شوند و توی هیاهوی دیگر آدمها محو میشوند . صدای بوق ماشینهای عجول و ویراژ موتور سوارهای ناشی اعصابم را بهم می ریزد . گاز را فشار می دهم ماشین سرعت بر می دارد عده ای که کنار خیابان ایستاده اند سرهایشان را جلو می آورند و چیزی می گویند آنقدر سریع می روم که نمی فههم چه می گویند تنها صدای ویزی و دوباره همان صداهای همیشگی

بی حوصله ام ، خیابان را می گیرم و بی هدف می روم . کنار خیابان زنی ایستاده است می خواهم گاز بدهم و او را هم میان دیگر هیاهوها گم می کنم اما اشاره عجیب و غریب زن وادارم می کند که بایستم زن سه انگشتش را بالا آورده و نشان می دهد . ماشین درست جلوی پای زن می ایستد . زن نگاهی به عقب ماشین می اندازد و بعد در جلویی را باز می کند روی صندلی جلو می نشیند . مات نگاهش میکنم اطرافش را می کاود و خودش را برانداز می کند و می گوید :« من سوار شدم می تونی بری » . متعجب نگاهش می کنم و می پرسم :« کجا؟»

-      چی کجا؟

-      کجا برم ؟

زن نفس عمیقی می کشد و می گوید :« هر کجا که شد » می خواهم روی ترمز بزنم و بایستم اما زن که انگار فکرم را خوانده است می گوید :« حالا برو تا ببینم چه خاکی می تونم توی سرم بریزم » آینه را صاف می کنم و گاز می دهم . زن از شیشه بیرون را نگاه می کند

-      آدم وقتی این درختها رو می بینه که این جوری رد میشن یه جورایی احساس دل تنگی می کنه

جوابی نمی دهم .خودش دوباره می گوید :« نپرسیدی کجا میرم ؟» می گویم :« کجا ؟»

-      درازترین خیابانی که میدونی بگیر و برو

-      خوب بعد

-      بعدِ چی ؟

-      بعد کجا وایسم ؟

-      مگه هر رفتنی باید ایستادنی هم داشت باشه ؟

-      از بخت بد من حالا که حوصله هیچ کاری را ندارم گرفتار زن فیلسوف وراجی شده ام کاش اصلا سوارش نمی کردم این جوری حداقل تنهایی خودم را بهم نمی زدم . زن دست می برد و دکمه انتهایی مانتویش را باز می کند و بعد هم گره روسریش را شل می کند چپه ای از موهای زن بیرون می ریزند . سرم را برمی گردانم و روبرو را نگاه می کنم . تصادف شده است مردم شلوغ کرده اند توی خیابان خرده شیشه ریخته است زن می گوید :« وایسیم ببینیم چی شده ؟ انگار موتوریه داغون شده نگاه خون خونش هنوز توی خیابونه » محلش نمی گذارم و از تصادف می گذرم زن کج می شود طرفم و می گوید :« گنده دماغ » محلش نمی گذارم و سرگرم رانندگی می شوم زن که انگار فهمیده است حوصله ندارم می گوید :« کاش همه تصادفها مثل همین تصادف باشن » و خیره می شود به خیابان . ناخود آگاه برمی گردم به طرفش . نیمرخش را که می بینم انگار آشنا به نظر می آید آرام سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند چشمهایی سیاه و مشکی با ابروهایی خنجری و لبهایی که هنگام بسته شده دهن کجی می کردند و لبخند مسخره ای روی آنها قرار می گرفت آرایش غلیظی نکرده بود همین جوری هم قشنگ بود . توی چشمهایش چیزی عجیب بود سیاهی بی پایانی ... مانند سیاهی که تنها فانوش نیمه جانی روشنش بکند وسط سیاهی چشمانش نقطه سفیدی چشمک می زد . خنده روی لبش محو شد . صورتش حالت جدی گرفت خیلی قشنگ شده بود . یک دفعه از جا پرید :« مواظب باش » سریع برگشتم و روبرو را نگاه کردم اگر دیرتر می جنبیدم حتما دوچرخه سوار را له لورده می کردم . خندید :« مثل اینکه آدم ندیدی شاید این جوری ندیدی » زیر چشمی نگاهش کردم داشت روبرو را نگاه می کردم مثل بختکی روی دلم افتاده بود می گویم :« خوب بعد »می گوید :« تا حالا خیابانی دیدی که تموم نشه ، تا حالا دلت خواسته هیچ وقت روز تموم نشه یا هیچ وفت شب نشه ؟» نمی دانستم چه می گوید فقط سری تکان دادم بعد ادامه داد :« من حالا همین حال رو دارم دلم میخواد که این خیابون هیچ وقت تموم نشه » می گویم :« بالاخره یه جایی تموم باید بایستیم و البته اون جا آخرشه » لحنم عصبی بود فهمید و گفت :« جایی داری که بریم ؟» جا خوردم و سریع برگشتم به طرفش

-      جا خوری ؟ اگه جایی داری که بریم پس زودتر

-      چی ؟

-      مثل اینکه از پشت کوه اومدی ؟
منظورش را نفهیمده بودم دستهایش را دراز کرد و صورتم را توی دستهایش گرفت صورتم کرخت شد سر شد حس کردم پوست صورتم آویزان شده است دستهایش را آرام پایین کشید سردی صورتم با دستهایش پایین می رفت توی چشمهایم زل زده بود و خیره نگاه میکرد دستهایش را که از صورتم برداشت هرم داغی توی صورتم پاشیده شد برگشتم به طرف آینه صورتم سرخ شده بود و توی آینه نیشخند میزد و زن دستهایش را بلاتکلیف توی هوا نگه داشته بود .نمی دانستم چه باید بکنم مانده بود ماشین را کنار خیابان کشیدم و پیاده شدم . زن هنوز توی ماشین بود چند قدمی دور خودم چرخیدم حس غریبی داشتم زن سرش را شیشه بیرون کشید :« نمیای بریم ؟ دیر میشه » تصمیم خودم را گرفتم و داد کشیدم :« اینجا آخرشه ، می فهمی آخرشه » چند نفری برگشتند و نگاه کردند و زیر لب چیزی گفتند زن می گوید  : « ولی تا آخر خیابان خیلی مونده» می گویم :« این جا برای من و تو آخرشه دلت میخواد این خیابان تا ابد ادامه داشته باشه ؟ باشه ولی برای من و تو آخرشه پیاده شو » دستهایم می لرزید و صدایم بیشتر شبیه فریاد شده بود زن از ماشین پیاده شد :« چیه ؟ چرا فریاد می زنی ؟ نوبرش رو آوردی ؟ میخوای میرم و گورم رو گم می کنم . میرم ولی نه اینجا همون جایی که سوارم کردی فهمیدی ؟ اگه میخوای از شرم خلاص بشی باید من رو برگردونی فهمیدی ؟»  سوار می شوم و در را محکم می بندم  . زن هم سوار می شود در را آراممی بندد و می گوید :« این جوری در را می بندند » دور می زنم و راه می افتم زن می گوید :« چرا این جوری میری ؟ من سالم سوار شدم سالم هم باید پیاده بشم :» داد می زنم :« خفه شو ! خفه شو ! » زن دستهایش را روی داشبورد م یگذارد و خودش را به طرف شیشه می کشاند و داد می زند :« چرا ؟ چرا ؟ چرا باید خفه بشم ها ؟ چرا ؟ چون بدم ، چون مثل بقیه نیستم ؟ چون بلد نیستم حرفهای قشنگ قشنگ بزنم چون بلد نیستم داد بزنم هوار بزنم چون هرجایی شدم چون هرجایی .... تو آقای محترم فکر می کنی من مثل اینایی هستم که هر ساعت با یکی هستن یا فکر می کنی من عمریه این کاره ام نه هنوز شیش ماه نشده تازه اونم . .... فقط برای یه زهر یه کوفت واسه اینکه بخورم و این زندگی سگی رو ادامه بدم » صدای هق هق گریه اش بلند می شود سرش را روی داشبورد گذاشته و ارام گریه می کند . یکدفعه حس کردم شکسته شده قیافه اش توی همین چند لحظه پیر شده بود . خواستم چیزی بگویم ولی چیزی مانعم می شود . سریع می گوید :« نمی خواد برای من دلسوزی کنی به اندازه کافی توی این مدت برام دلسوزی کردند حالا هم هر جا دوست داری وایسا تا من پیاده بشم » می گویم :« چرا ؟»

-      چرا چی ؟

-      چرا این کار ؟

اشکهایش را پاک می کند و می گوید :« تنهایی ، بی کسی .. اصلا چه اهمیتی داره ؟» می گویم :« میخوام بدونم » نگاهم می کند :« فکر کن من پدری داشتم و بعد اون مرد و همه چیزش رو به برادراش داد و بعد اونا نامردی کردند و همه چیز رو بالا کشیدن و من روبه این روز انداختن شایدم پدره بدهکار بوده و دخترش از ترس فرار کرده چه اهمیتی داره مهم اینه که من اینجام این جوری ام و به خیال تو دیگه راه فرار هم ندارم ببخشید من همین جا پیاده میشم ببخشید » ماشین را کنار خیابان می کشانمک پیاده می شود و برمی گردد که خداحافظی بکند نگاهش می کنم نگاه می کند می پرسم :« چرا سه تا انگشتت را بالا برده بردی ؟» می خندد : هیچی سه روزه که باد هوا می خورم همین » کیفش را از توی کاشین بیرون می کشد و می گوید :« زنی که بجای صندلی عفب صندلی جلو می نشین حتما برای یه چیزی اومده ... » و صدایش تو ازدحام بوق ماشینها و صدای موتورسیکلتها گم می شود و تنها لبانش است که تکان می خورند ...

----------------------------------------------------------------------

حالا بیست سال از آنروزها می گذرد ، درازترین خیابانی که می شناسم گرفته ام و می روم این بار آنقدر اهسته که حتی می توانم شاخه های درختان را هم بشمارم . اطراف خیابان را نگاه می کنم و هر زنی را می بینم سرعتم را کم می کنم تا ببینم همان زن است یا نه ؟ همان زنی که بجای صندلی عقب صندلی جلو نشست . اما هیچکدام از آنها آن زن نیست . او یک جور دیگری بود توی این همه این سالها هم یک جور دیگر بود . درازترین خیابانی که می شناسم به قبرستان ختم می شود و حالا من دارم به انتهای این خیابان می رسم . می دانم که حالا دخترم بر سر قبر مادرش نشسته و گریه می کند ولی دخترم نمی داند که پدرش مادر او را نه در قبرستان که در درازترین خیابانی که می شناسد جستجو می کند .... درازترین خیابان ...

خرداد 81


 
 
چوباز
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦
 

مَرَ‌وْوْ چُوباز[1]

غلامرضا شيري

خودش را عقب كشيد دِرَك[2] افتاد . شاهمراد خم شد و درك را برداشت - دسته بيلي را براي درك آورده بودند- همانطور خماخم به اسد نگاه كرد  . اسد توي دستهايش تفي انداخت و آنها را به هم ماليد و تركه را از زير بغلش بيرون كشيد و توي هوا چرخاند . شاهمراد دور تا دور خودش را ديد زد همه منتظر ايستاده بودند و نگاه مي كردند رد نگاه شاهمراد روي دهل كوب ميخكوب شد دهل كوب دهلش را بالاي منقل گرفته بود و به ضرب مي كوبيد . اسد همراه صداي توشمال درجا مي رقصيد و تركه را بالا و پايين مي برد . شاهمراد قد راست كرد و درك را محكم جلوي خودش كوبيد دسته بيل درست جلوي دماغش روي زمين سوارشد . اسد درست روبروي دسته بيل بود . اسد دوطرف تركه را گرفته بود و درست وسط تركه را روي سرش گذاشته بود و آنرا خمانده بود . نگاه شاهمراد ازروي انگشتان گره خوره اسد به سمت چشمهايش سر خورد غضب كرده و وحشيانه نگاه مي كرد شاهمراد با خود گفت :« اي بووم هي[3] »‌شاهمراد درك را كند و روي دوشش گذاشت و به سمت اسد رقص كنان حركت كرد . اسد هم به سرعت دور زد و رو در روي شاهمراد ايستاد و تركه اش را اين بار پشت كمرش حايل كرد و دستهايش را تا مي توانست كش آورده بود . شاهمراد درك را بين خودش و اسد حايل كرد . اسد جلو آمد شاهمراد عقب نشست . هر چه او جلوتر مي آمد شاهمراد عقب تر مي نشست . اسد هَوْوْ[4] كرد شاهمراد ميان جمعيت عقب نشست . اسد غارنيد :« مروو چوباز »‌. دستي ميان انحناي كمر شاهمراد نشست و او را به سمت وسط ميدان هل داد . شاهمراد زير لبي نصف و نيمه فحشي داد و دوباره رو در روي اسد ايستاد . اسد تركه اش را به قيقاج در آورد و دوباره رقص كرد .شاهمراد چشم چشم كرد و بيلر را ميان جمعيت ديد با خودش گفت : « لعنت بر بووت [5]كوله حروم [6]داشتم براي خودم زنها رو ديد مي زدم تو ... » باقي حرفش را خورد اسد ول كن نبود . چاره نبود بايد رقصش را طولاني مي كرد دوباره چرخيد يكي وسط جمعيت تِرْرْ كَند. خواست برگردد و با درك توي سرش بزند اما نمي دانست كي بود. « همش تقصييير بيلره كوله حروم .... هي شير هي شيرم كرد تا بدبخت شدم . آخه بگو كُتَيل سرگَر[7]به تو چه ؟ كه كُندري بگي تو كه سرتاپات نيم وجب نيست مجبوري ... نه ! اصلا لعنت به خودم ... از قديم گفتن باوايي داشتي نجار تونه وِ نال بندي چكار [8]... اخه من كي تركه بازي كردم كه اين دفعه دومم باشه ببين كوله حروم رفته و داره ديد مي زنه ... نشست و گفت و گفت تا خر شدم بدبختي حالا كي وَرِ[9] اسدِ گِهْرِه[10] » پچ پچي پشت سرش بلند شد شنيد يكي به طعنه گفت :‌ « وصيت كردي ؟»

-    « پارسال اسد با تركه زده بود وسط پيك[11] يه نفر درست از وسط دو نصف شده بود سه ماه تمام گوشه خونه افتاده بود ... تازه اينكه چيزي نيست پيارسال[12] با تركه زده بود روي گوزك[13] يكي ، گوزك طرف چهار قسمت شده بود و اصلا خوب نشد .. تو نترس برو جلو »‌

    -« تو نترس برو جلو برادر عروس رو بزن يك ادم عوضيه كه نگو بلايي سر دوما[14] آورد كه گفت غلط كردم درسته از قديم گفتن زن دار و زور دار اما نه اينطوري بدبخت كُركِچِيت[15] گفت غلط كردم يعني كه دوما بود حداقل اين جوري تلافي بكن برو جلو و يه تركه درست حسابي بزنش كه گُپ بكنه . تركه بازي بلد نيست فقط محكم بزنش تا دلمون خنك بشه ... باشه شاهمراد ؟ برو .. مترس برو »‌ و بعد هلش داده بود ميان دَوْگَه [16]. برادر عروس تركه بدست دور زده بود شاهمراد هم به زور درك را از دست بقيه قاپيده بود .برادر عروس هَوْوْ كرده و تركه را جنبانده بود شاهمراد با تركه جلوي تركه را گرفته بود و درك را فاتحانه به زمين پرت كرده بود كه اي كاش دستش مي شكست و اين كار نكرده بود كه يكدفعه اسد به قيژ[17] درك را برداشته و وسط دوگه جِسته بود . رنگ از رخسار شاهمراد پريده بود هيچكس هم جرات نمي كرد جلو بيايد و تركه را بردارد اصلا رسم نبود هر كسي كه مي امد وسط بايد درك را بر مي داشت نه تركه را . وسط دوگه ايستاد و شلوار دَبيتش [18]را تا بالاي زانو بالا كشيد تا همه ببينند كه پايش لخت است و چيزي به پاهايش نبسته است و از جايش هم تكان نخورده بود. شاهمراد هم تركه با تمام فدرت روي پاي لخت اسد فرود آورده بود اما اسد حتي تكان هم نخورد و همانطور پا برجا ايستاده بود . شاهمراد مات فقط نگاه مي كرد . اسد زرنگي كرد و درك را هل داد توي سينه شاهمراد و شاهمراد هم مثل كسي كه گير افتاده باشد درك را گرفته بود . صداي غارشت[19] اسد بلند شد شاهمراد به خودش آمد . زنها به هم به تماشا آمده بودند .دهل كوب سرحال آمده بود و محكم مي كوبيد و مهرعلي هم سازش را پر نفس مي زد انگار خيال نداشت تمامش كند . شاهمراد درك را با دوباره ميان خودش و اسد حايل كرد و با حركت اسد به عقب فرار كرد تا ميان جمعيت گير افتاد اسد غارنيد :« مروو چوباز ». جمعيت هو كردند وشاهمراد را هل دادند وسط دوگه . سوز سردي مي آمد اما شاهمراد عرق كرده بود و دانه هاي درشت عرق از سر و صورتش شره مي كرد .

« چپ دسته ... هووو مي كنه به راست و بعد با چپ مي زنه حواست فقط با چپ باشه »اسد پاي راستش را جلو گذاشت و پاي چپش راپشت سرش كشيد . دست چپش را به سمت چپ خم كرده بود و ميانه تركه را درست روي فرق سرش قرار داده و آنرا خمانده بود . شاهمراد دست چپش را در كمرگاه درك گره كرد و دست راستش را روي نوك درك قرار داد و به چشكهاي اسد خيره شد . اسد جلو امد شاهمراد عقب تر رفت . اسد به شانه هايش رقص داد شاهمراد دستپاچه درك را جلويش حركت داد چند نفري خنديدند رنگ شاهمراد سفيد شد . اسد دوباره جلو آمد شاهمراد خواست عقب برود اما چند نفر به جلو هلش دادند . اسد خميده تر شد و آماده جنباندن تركه شد . شاهمراد خودش را جمع كرد و پاي راستش را پشت درك قايم كرد و تا مي توانست خودش را عقب كشيد درست مانند پارچه اي كه روي تكه چوبي انداخته باشند اسد غارنيد[20] :« مروو چوباز ». صداي ويژي از كنارگوش شاهمراد گذشت وبراي لحظه اي همه جا ساكت شد . شاهمراد ميخكوب شد و جلوي چشمهايش سياهي رفت .تمام جمعيت از جلوي چشمهايش رد شدند و هر كدام چيزي مي گفتند ، داد مي زدند ، فحش مي دادند ، تِرر مي كَندند ... هوو كرده بود . اسد تركه را جنبانده بود .هوو كرده به چپ و بعد با راست تركه را زده بود . شاهمراد آرام درك را انداخت دوگه هنوز دور سرش مي چرخيد . هجوم آوردند براي برداشتن درك اسد تركه را ميان دوگه انداخته بود . شاهمراد عقب عقب از ميان جمعيت خودش را بيرون كشيد . زبانش خشك شده بود چيزي ميان گلويش گير كرده بود صداي توشمالها  را به زور مي شنيد پاهايش را روي زمين مي كشيد . دوروبرش را را پاييد و بطرف غاشي[21] راه افتاد . مي ترسيد به پايش نگاه كند آرام از گوشه چشمش نگاهي كرد خطي سياه روي قوزكش افتاده بود و آن را درست از وسط دوتا كرده بود . گوشهايش سوت مي كشيد و هيچ صدايي را نمي شنيد . نشست و به ديواره غاش تكيه داد . چشمهايش را بست و قطرات درشت اشك از گوشه چشمش سرازير شد ... درد تازه داشت شروع مي شد .....

 

ايذه - سوم فروردين 86



[1] - نرو چوباز – فرار نكن – لفظي براي نهيب در تركه بازي زماني كه حريف فرارمي كند . (‌‌‌تركه بازي آييني است كه هنگام شادماني براي مردان اجرا مي شود كه در آن دو نفر كه يكي تركه بر مي دارد و ديگري درك را .. و در آن بايد به پا از زانو به پايين حمله شود و شخص درك گيرنده بايده جلوي تركه را بگيرد گويا در گذشته به عنوان تمرين شمشير زني هم استفاده مي شده است . )

[2] - چوبي بلند كه در تركه بازي براي دفاع از آن استفاده مي كنند

[3] - بووم يعني پدرم

[4] - نشان دادن براي جنباندن تركه يا جنباندن تركه

[5] - بووت : پدرت

[6] - حرامزاده

[7] - قد كوتاه سر كچل

[8] - پدربزرگت نجار بود تو رو به نعل بندي چه كار

[9] - جلو

[10] - مي گيرد .... معناي جمله : چه كسي جلوي اسد را مي گيرد

[11] - ساق پا

[12] - پيرار سال ... دو سال پيش

[13] - قوزك

[14] - داماد

[15] - پسر عمه ات

[16] - دور گاه ... وقتي جمعيتي دور چيزي جمع شوند به عبارتي شبيه تر ميدان گاهي

[17] - به سرعت

[18] - شلوار سياه رنگ كه به همرا چوقا لباس محلي بختياري ها محسوب مي شود .  

[19] - فرياد

[20] - فرياد زد

[21] - حياطي كه گوسفندان را در آن نگهداري مي كنند


 
 
بن بست
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥
 

بن بست

« همه هراس من ،‌ باري ! از فرو ريختن ديواري است كه خود برآورده ام »

غلامرضا شيري

 

همه يك روز به بن بست مي رسند . تنها تفاوت در اين است كه بعضي ها زودتر مي رسند و بعضي ها ديرتر يعني مسير رسيدن آنها به ديواري كه سد راهشان شده است با هم فرق دارد ، طول مسير متفاوت است و علاوه بر آن ارتفاع ديواري كه راهشان را سد كرده است هم با يكديگر فرق دارد براي بعضي ها بلندتر است و براي ديگران شايد كوتاه تر . اما آنچه كه مهم است اين است كه وجود دارد اين بن بست وجود دارد و ما هم يك روزي مجبور به رد كردن يا نكردن اين ديوار بن بستيم . بعضي ها از ديوار رد مي شوند و بعضي هاي ديگر پشت آن مي مانند آنقدر كه همان جا تمام مي شوند و ديگر هيچ چيزي از آنها باقي نمي ماند . تعدد بن بست ها نشانه رفتن بيشتر است هر چه مسيرت طولاني تر باشد به بن بست بيشتري مي رسي و هر چه مسير كوتاه تر باشد تعداد آنها كمتر است .

تمام ديوارهاي جهان يك روزي فرو مي ريزند و از هم پاشيده مي شوند اما اين بدان معنا نيست كه ديگر بن بستي وجود ندارد بلكه بن بست ها هميشه پابرجايند و هيچ گاه هم از بين نمي روند چون زاييده خود ما هستند اين ماييم كه بن بست مي آفرينيم بي آنكه خودمان هم بدانيم و بعد بيهوده سعي مي كنيم آنها را خراب كنيم و از بين ببريم . گاهي چنان محصور اين بن بست ها مي شويم كه مسير ها را از ياد مي بريم و تمام انرژي مان را صرف از بين بردن ديوارها مي كنيم بي آنكه براي ادامه مسير رمقي داشته باشيم بعد كه به خود مي آييم مي بينيم تمام شده ايم ….. يعني پوچ …. تهي …. درست مثل چيزي كه هرگز نبوده …. نيست … و نخواهد بود ………..

براي چندمين بار است كه اين خيابان را  رفته ام و برگشته ام تمام گوشه و زاويه هايش را گشته ام . تك به تك ، اما نه تنها چيزي پيدا نكرده ام بلكه هر لحظه از اميد من كم مي شود . رفته است ، براي هميشه رفته است . خودش گفته بود كه براي هميشه مي روم به بن بست رسيده ام به بن بست . راست مي گفت مثل هميشه نبود چيزي بي قرارش كرده بود مدام با خودش حرف مي زد :« مذاكره مي كنم . بايد راضي بشود » انگار كه اين مذاكره تمامي ندارد

-       اگر بتوانم راضيش كنم كاري بزرگ كرده ام

-       كي ؟ كي راضي بشود ؟

-       خب ! يك نفر . اگر بتوانم او را راضي كنم كاري بزرگ كرده ام

يعني راض اش كرده است ؟ حتما راضي اش كرده است كه رفته و گرنه سرخود كه بلند نمي شد و راه نمي افتاد كه برود . لعنت به اين خيابان كه امشب اين قدر بلند شده است

-       راستي !‌اگر يك روز بروم ...

نگاهش مي كنم – تند و خيره –

-       شوخي كرده ام ، خواستم بدانم اگر يك روزي بروم تو .....

-       بي خيال .... بي خيال

پشيمان شده ام بايد جوابش را مي دادم حداقل اين طوري حالا كه رفته است اين گونه سرگردان نمي شدم . ماشين ها شتابان مي روند فكر مي كنم آنها هم دنبال كسي مي گردند اما خنده ام مي گيرد از كارهاي خودم خنده ام مي گيرد حتي در سطل زباله هم دنبالش گشته ام ، زير پلها ، توي جدولها

- ببين ! خيال مي كني كه من يك جوري ديگرم نه ، منم مثل بقيه هستم از چيزهايي خوشم مي آيد از چيزهايي هم بدم مي آيد ، فحش مي دهم داد مي زنم . به اين قيافه عبوس و خالي از هر چيز من نگاه نكن درد در رگ رگ من مي جوشد زبانه مي كشد

كاش مسخره اش نمي كرده ام و مي گذاشتم جملات حكيمانه اش را ادامه بدهد تا شايد سبك مي شد لعنت به تو و حرفهايت حداقل خبري مي دادي و بعد گم و گور مي شدي

-       من يك روزي مي روم ، شايد هم يك شب . همين حالا معذرت مي خواهم اگر يك روز صبح از خواب بيدار شدي و ديدي من رفته ام . خواهش مي كنم دنبال نگرد من ديگر بر نمي گردم .... اگر راضي اش بكنم مي روم براي هميشه نپرس كجا . اما بايد بروم

راست مي گفت ، از خواب بيدار شدم ، صداي دوش حمام نمي آمد ضبط خاموش بود ، قوري چايي سرد سرد بود گفتم اتفاقي افتاده است چيزي درونم به تقلا افتاد . سراسيمه شدم ، اتاقها را گشتم حياط را گشتم دستشويي ، پشت بام ، كوچه ...... رفته بود براي هميشه رفته بود .... كلمات را منقطع هجي مي كنم تا شايد مستجاب نشوند ... اما او رفته است

-       ماجراي عشقي در ميان است درسته ؟

-       نه هيچ ماجرايي نيست

چشمانش دروغ مي گفت مدام ني ني چشمانش حركت مي كرد مي دانستم دروغ مي گويد

-       نيست . پاي هيچ كس در ميان نيست حتي ...

-       ببين ! من و تو سالهاست با همديگريم . نگاه كن چقدر كتاب با هم خوانده ايم چقدر با هم شبها به كوه زده ايم وتا صبح از سرما لرزيده ايم ، چقدر با هم آواز خوانده ايم و خودمان هم از صدايمان خنده مان گرفته – خواستم بگويم چقدر همديگر را دوست داشتيم اما نگفتم – به ما مي فتند دوقلوها .... حال اين قدر مهم است كه من را هم ترك كني دوست گرمابه و گلستانت .

مي خندد . درست مثل هميشه لبخند مي زند اما من فكر مي كنم كه مي خندد . ابروهاي به هم پيوسته ، چشماني نافذ وعينكي كه گمان مي كنم براي جلوگيري از نگاه نافذش بكار مي برد و لبخني كه هميشه به تلخي مي زد

-       من از اينكه با تو بودم احساس خوبي دارم دوست خوبي بوده اي هميشه همه جا بوده اي اما ....

زمزمه مي كنم حتما پاي زني در ميان است و جواب داده بود اگر راضي اش كنم مي روم

كنار خيابان مي نشينم و ماشين ها را نگاه مي كنم كه ميان تاريكي شب گم مي شوند مي خواهم تعداد روزهايي كه با هم بوده ايم را بشمارم اما تنها چيزي كه مي توانم بشمارم همين روزهايي است كه رفته است همين چند روزي كه گم شده است سرم را روي پاها مي گذارم

-       من به بن بست رسيده ام ، همه چيزي كه فكر مي كردم ارزش دارد و براي من همه چيز است فهميدم كه ديگر ارزشي ندارد اين كتابها ، اين كوه رفتن ما و اين .....

حالا مي فهمم چرا حرفش را خورد مي خواست بگويد اين دوستي من وتو ... به او گفته بودم تنها چيزي كه مي تواند دوستي من و تو را از بين ببرد يك زن است . و او خنديده بود يعني ابروهايش درهم گره خورده بود

-       اين هنرمند منرمند جماعت اين جوري اند يك دفعه غيبشان مي زند و بعد معذرت مي خواهم جنازه آنها را پيدا مي كنند  معلوم مي شود گند زده اند

حرف مي زند و من تنها پشت سرش راه مي روم و جنازه ها را مي پايم اما هيچكدام او نبود

- اين جا توي اين سردخانه خيلي ها هستند كار هر روز و هر ساعت ماست . برو توي زباله داني بگرد شايد آن طرفها باشد مي فهمي چه مي گويم ....

و من نفهميده بود ولي سر تكان دادم . راه افتادم تمام زباله داني ها را گشتم

- تو مي داني اين چيزهايي كه مي دزدند كجا مي برند

- خوب مي برند آب مي كنند و مي خورند هورتي بالا مي كشند

- حتي كاغذها و نوشته را ؟

- نمي دانم چرا مي پرسي ؟

- خب ! امروز كيفم را زدند تمام چيزهايم را بردند

- شكايت كردي ؟

- آره

- چي شد ؟

- هيچي

- هيچي ؟

- از من پرسيدند چيزهايي كه توي كيفت بودند با ارزش بودند گفتم خيلي گفتند سند،چك ، ازاين جور چيزها گفتم نه نوشته هايم بودند خيلي صفحه كاغذ بودند . به من خنديدند و گفتند كاغذ ،كاغذ خالي گفتم نه نوشته هاي من و بعد دوباره خنديدند و گفتند وقت ما براي اين جور چيزها تلف نمي شود يك مشت كاغذ سياه كرده اي به چه دردي مي خورد ما بايد دنبال چيزهاي مهمتري باشيم اگر سندي چيزي باشد بگو تا دنبالش بگرديم و گرنه به سلامت.... مي بيني بي ارزش بودند

يادم مي آيد كه خود من هم گاهي وقتها نوشته هايش را بيرون مي ريختم و او فقط نگاهم مي كرد ... نوشته هايش .... چيزي ميان ذهنم جرقه مي زند . حتما توي نوشته هايش چيزي هست . سراسيمه مي دوم از ميان ماشينهاي سراسيمه تر از خودم مي گذرم كوچه به كوچه مي روم انگار چيزي ناخواسته مرا به دنبال خودش مي كشد .

حس مي كنم دنبالم مي دود و مي آيد . صدايش را به وضوح مي شنوم پشت پيشخوان نشسته است و چايي مي خورد مي گويد بالاخره راضي اش كردم مي داني هر روز از خواب بيدار مي شوم حرف مي زنم مي نويسم دروغ مي گويم و هر روز تكرار مي شود هر روز ....

مي چرخم به سمتش اما پشت پيشخوان كسي نيست نگاهم به اتاقش خيره مي شود هيچكدام از كاغذهايش را با خود نبرده است و همه آنها را روي زمين ريخته اند ميان آنها مي افتم و آنها را يكي يكي زير و رو مي كنم اسمم را بالا ي يكي از آنها مي بينم

 - پاي زني در ميان است ، اين حرف را بارها به من گفته است كاش اين گونه بود من به بن رسيده ام از اينكه بارها رفته ام و نرسيده ام از اينكه اين سيل مرا با خود مي برد از اين هجوم هاي بي وقفه خسته شده ام من مانند كسي هستم كه ديواري را جلوي سيلي ويرانگر بنا مي كند با اينكه خود مي داند كه هر لحظه ممكن است آن سيل ديوار را فرو ريزد اما همچنان به كار خود ادامه مي دهد ميداني چرا ؟ چون چاره اي ديگر ندارد من ديواري ساخته ام با اينكه مي دانم فرو مي ريزد اما بايد آن را بسازم چون تنها راه من است تنها چاره خارج شدن من از اين بن بست

اين چيزي كه نمي دانم چيست . تكرار ، هرروزگي ، يا هر چيز ديگر . بالاخره توانستم راضي اش كنم  حاصل آن همه مذاكره همين است بايد بروم من خودم را به رفتن و دل كندن راضي كرده ام بايد بروم ميداني مي ترسم .... مي ترسم ديوارم فرو بريزد ... مي ترسم ...

كلمات جلوي ديدگانم محو مي شوند او رفته است و براي من ديواري باقي گذاشته است كه بايد بسازم با اينكه مي دانم ..........

 

مهرماه 85 – ايذه

 

 

 

 


 
 
مال كنون آستاره
نویسنده : غلامرضا شیری - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥
 

 

تو حق نداشتي بميری

 

 

به ياد بهمن علاالدين

 

 

صدای ماندگار ايل بختياری

 

غلامرضا شيري

 

در وارگِه وارگِه[1] تنهايي و بي خويشيمان تا چشم كار مي كند زَمَندي[2] چاله هاي سرد است كه به گاگريو

 

[3] نشسته اند . نه تشي ..... نه دِيلقي .... نه ته سُواري[4] ....

 

مال است كه پي ِ دُندالي[5] ابدي و ازلي بي همدرنگ ليوه[6] دشت و كوه شده است .

 

نمي خواهي چيزي بخواني ؟

 

از كُتُكِ[7] تنهايي و لَلَر[8]ِ بي خويشي گذشته ايم و عبدِممد[9] عشق را به خدابس [10]ديرينه سوگند داده

 

 ايم

 

وِري پيا[11] !

 

بخوان تا عبدممد از اين هراس بجهد و مُهْلْ[12] به كسي ندهد تا خدابسش را بربايد .مگر نه اينكه تو بايد هِی

 

 

جار[13] كني تا خدابس   پاي برچيند . چيزي به چهارشنبه بيست و يكم نمانده است .

 

نمي خواهي چيزي بخواني ؟ سُروُيي[14].... بيدادي[15] ......

 

بهار است ، گَرِه[16] و گرما بي پير است . صداي بيداد مي آيد .... هاي .... چه عشقي مي كردند گندمها ؛

 

وقتي با آواز تو درو مي شدند . چطور دلت آمد برزگران را بي همدرنگ بِـهْلِي و بروي ؟ هي ... بازيار[17]

 

خسته .... بازيار خسته ، چه كنيم با كفر برزگران ناشتا

 

مي داني ! به نجوا برايت مي گويم . مباد كه بشنوند و ديگر باره اجابت نشود ..... هي جار رفتنت را نه چهار و

 

نه هفت ، كه همه آناني كه صدايت را دريافته بودند غمگنانه به دندالي غريب واگويه كردند گويي كه خويشي

 

بوده اي نه ! گويي كه تكه اي از دل ديلق گرفته ما بوده اي ... نديده بودم .... نديده بودم ..... اين همه آدم به

 

يك غم بگريند

اين معجزت را از كه آموخته بودي ؟؟

بين خودمان بماند ، آستاره صُوو [18]بد زتو چه ديده بود ؟؟؟ اميدمان نااميد . سوسوي آستاره صوو را ديگر

 

چه كسي برايمان غم آواز مي كند ..

 

نه شب چهارده ، نه تِي تُم[19] ره ، نه مال به كوچ

آرمونت به كول بود و تاراز بلند و نا هُوار[20]. چطور دلت آمد كبك ها را بگذاري و بروي .... هي .... هي ....

 

هي روزگار ناشاد ....

 

ولم كنيد .... ولم كنيد مي خواهم گريه كنم .

 

چيزي نمي خواهي بخواني ؟ دندالي .... سرويي ..... گاگريويي .....

 

من مرثيه سراي كسي نبوده و نيستم و نخواهم بود چه آنكه مرثيه بر مرده مي خوانند و ما مردمان مرده پرست

 

به همين لحظاتي كه بر مرده مي گرييم شاديم . نه ! مرثيه سراي كسي نبوده و نيستم و مرثيه سراي تو نيز

 

نخواهم شد چرا كه با تو زندگي كرده ام و تجربه اي داشته ام نامكرر از آنچه دنيايي را به انگشتي مي

 

چرخاند....... با تو و با صداي بي همتاي تو عشق را به تماميت دريافتم و هيچ چيز آسودگي را بر من ارزاني

 

نمي داشت مگر صداي سرشار از اندوه و غم عشقت  . آسوده ام و دل نهاده چرا كه با تو عاشق شده ام و تمام

 

دل تنگي هاي شبانه روز كفر و ايمان عاشقي ام را با تو سر كرده ام با كلام عاشقانه اما خسته ات ....

 

زمندي بزن پيا !

 

 

خوش به حالت كه ديگر نه كُهي ميان تو و او است و نه رهي دير و دراز

 

باشد ... باشد ... حالا ما مانده ايم و شوگار دراز و بهارونه هاي بي باوينه[21] و بخت سياه .... به قهر و غيظ

 

 

مي گويمت .... به قهر و غيظ مي گويمت ...

تو ....

تو

تو حق نداشتي بميري



[1] - محل سكونت ايل

[2] - خستگي

[3] - گفتن و گريستن  - عزاداري ايل بختياري

[4] - سوار عقب افتاده از سواران

[5] - آواز عزاداري

[6] - ديوانه و مجنون

[7] - نام منطقه اي واقع در كوه هاي بختياري

[8] - نام منطقه اي واقع در كوه هاي بختياري

[9] - ازاسطوره هاي عاشقانه بختياري

[10] - ازاسطوره هاي عاشقانه بختياري

[11] - برخيز بزرگمرد

[12] - مهلت

[13] - بانگ بلند

[14] - سرود

[15] - مقامي از موسيقي بختياري

[16] - محصول تنك و كم پشت

[17] - كساني كه به كمك برزگران مي آيند

[18] - ستاره صبح

[19] - راه كم عرض و سنگلاخ

[20] - ناهموار

[21] - بابونه

 

 


 
 
← صفحه بعد